تبليغاتX
روزهای یک سرخپوست بد

روزهای یک سرخپوست بد

ولنتاین غمگین

حتما شما بسیار شنیده و یا دیده اید قصه زندگی های عاشقانه ای که دچار مرگ شده اند . مرگهایی بی دلیل . فیلم blue valentine ساخته derek cianfrance داستانی از همین دست است . فیلم به صورت غیر خطی ، فلاش بک و فلاش فوروارد می شود . داستان به گونه ای شروع می شود که گمان می کنی هیچگاه بین این زوج علاقه ای نبوده است .البته فیلم ، ماجرا به معنی واقعی ندارد . موقعیت را به تصویر می کشد . موقعیتی که زوجی در آن هستند که به اصطلاح در اولین نگاه دچار عشق شدند . رابطه ای زیبا متولد می شود اما  بعد از چند سال چیزی جز سرخوردگی در آن نیست .  هر دو آنقدر غرق در رابطه ملال آور شده اند که از هم دلزده اند . چیزی برای با هم بودن نیست هر چند دلیلی هم برای بی هم بودن ندارند ، نه معشوقی جدید ، نه خیانتی و نه ماجرای پول . هیچ چیز دراماتیکی در کار نیست اما این دو دیگر یادشان نیست که چرا با هم ازدواج کرده اند . تمام خاطرات عاشقانه گم شده و هر دو شخصیت در رابطه ای ناکارآمد حل شده اند . تو نمی فهمی چه اتفاقی افتاد که به اینجا رسید همان طور هم که خود شخصیت های این داستان نمی دانند .

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

داستانی از پیرو کیارا

پیرو کیارا

وقتی هر از گاهی سری به کتابفروشی ها می زنی تا ببینی کتابی نظرت رو جلب می کنه ، یا  از این ور و اون ور کتابهای خوبی رو که اسمشون رو شنیدی قرض میگیری و می خونی ، بعد یه روز که یکی از دوستات اسم یه نویسنده رو می آره که نشنیدی تعجب می کنی . وقتی کتاب "تقسیم" نوشته پیرو کیارا رو شیما دستم داد ، یک کم اسم نویسنده اش رو نگاه کردم بعد وقتی مترجمش رو دیدم که مهدی سحابی بود گفتم باید همین امشب بخونم ببینم چی می گه . داستانش خیلی روون ( روان ! ) و سر راسته . یک راست می ره سر اصل مطلب . ماجرای سه تا دختره خیلی مذهبی کاتولیک هست که تا حدود 40 سالگی مجرد موندن و چهره های نسبتا زشتی دارن ولی هر کدوم یک زیبایی جسمی داره . کارمندی روستایی تبار و فرصت طلب که تازه به شهر اومده برای اینکه به زندگی راحتی برسه سعی می کنه پا به خونه قدیمی و بزرگ این سه خواهر بگذاره و سرانجام تصمیم می گیره با بزرگترین خواهر ازدواج کنه چون می دونه که دوتا خواهر دیگه از همین حالا تسلیم اون شدند . این مرد با هر سه خواهر شام می خوره ، به نوبت باهاشون پیاده روی می کنه و با اونها همبستر می شه و سرانجام هم بعد از مدت کوتاهی می میره . اون اینقدر خودش رو تقسیم می کنه که چیزی ازش باقی نمی مونه .

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1390ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

پرواز خداحافظی

هادی بهزادی رفت ..

راست می گفت هرابال که نه در آسمانها عاطفه ای هست و نه در روی زمین .

برف و بوران یا نقص فنی هواپیمای سالخورده یا تقویم عمر تو که زود به آخر رسید ... نمی دانم کدام یک مقصرند . فقط می دانم که دیگر بالهایت شکسته .  طنین خنده هایت و  بلندای آرزوهایت همانند نبودنت تا همیشه هست .

هنوز اسامی فوت شده ها کامل نشده بود . اما در میان زندگان هم نبودی  امیدی احمقانه ، فریبی کودکانه مرا واداشت تا گمان کنم هنوز جایی نفس می کشی . اما در زیر این آسمان معجزه ای وجود ندارد . اسامی آخرین نفرات هم منتشر شد و در میانشان نام تو .

زمستان امسال چقدر سرد است .

 

به یاد هادی بهزادی

- محل مرگ : ۷ کیلومتری ارومیه / سقوط هواپیمای بوئینگ ۷۲۷

۱۹دیماه ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1389ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

عصر شورش

داستان لیدی - ال ، داستان تصادم عشق است و آزادی . شاید این دو همان گونه که در متن کتاب آمده  دو مورد متناقص اند چرا که عشق را نوعی از بندگی می داند که عاشق می بایست علیه استبداد - عشق - که او را به بند کشیده قیام کند .

رومن گاری نویسنده روس تبار که لحن شوخ او را در لابلای سطور مملو از ایده های سیاسی ، آزادی خواهی به شدیدترین شیوه فردگرایی و از نوع آنارشیستی ، می بینیم ،  دو دنیای عشق و سیاست را در کنار هم تصویر می کند . دو دنیایی که هیچ یک درکی یکسان از هم ندارند و نهایتا به تراژدی می انجامند . تراژدی ای که مرزی با جنون ندارد .

آنت قهرمانه داستان به تنها چیزی که می اندیشد چهره زیبای مرد محبوبش است و سفر با او به تمام دنیا ، فقط با او ، نه با ملت و میلیونها توده که محبوب آنارشیست او قصد نجات شان را دارد آن هم یک تنه . وی به نگاه آنت چنان خام و ساده دل است که گمان می کند با کشتن تزار ، شاه بلغارستان و یا انفجار مجلس اعیان می تواند حکومت ، نظام حکومتی و قوانین را نابود کند و انسان را به طبیعت آزاد برگرداند . به زمانی که هیچ قانون و دولتی وجود نداشته .

* آنت فکر بهتر است ابتدای زندگی اش از پیاده رو شروع شود تا انتهای آن .

* آنت همچنان که در آغوش معشوقش بود می دانست که آزادی ، برابری و برادری بی صبرانه در خیابان قدم می زنند تا دوباره عشق او را به سوی خود بکشانند .

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1389ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

تسویه حساب

شب قبل از مرگش بود که فهمیدم قراره اعدام بشه . توی رختخوابم خوابیده بودم و بهش فکر می کردم که الان تو چه فکریه . حتما فکر می کنه "قرار نبود اینجوری باشه " . تمام نقشه ها و آرزوهاش ، حتی کینه ها و دلتنگی هاش به یک باره بی معنا می شن . تمام آینده اون در حلقه ای تنگ خلاصه می شه که قراره زندگیش رو ازش بگیره . همین زندگی داخل زندان .

مجازات مرگ ! این قانون اصلا نمی دونم از کجا وضع شد . قانونگذارش کی بود و چه زمانی این قانون وارد زندگی بشر شد که عده ای حکم مرگ دیگری رو صادر کنند . با چند خط نوشته ، چند جمله و تعدادی پرسش و کمی پاسخ مبهم . واقعا در بین این خطوط ، جمله ها و پرسش ها حقیقت کامل رو می شه پیدا کرد ؟ اگر هم بشه ! آیا زندگی فردی که گرفته شده با اعدام فردی دیگه به اون برمی گرده ؟ آیا فقدانش رو جبران می کنه یا فقدانی به فقدان دیگری اضافه می شه ؟ آیا مرگی که در اثر جنون ، خشم و دیگر عوامل صورت می گیره با مرگی که در عقلانیت کامل و با تکیه بر عقل جمعی تصویب می شود یکسانه ؟

من گمان می کنم که ماهیت زندگی در تفاوت ها ، نابرابری ها و شاید گاهی بی عدالتی ها باشه وگرنه تمام عمر بجای زندگی می بایست تسویه حساب کنیم .

به یاد شهلا جاهد ...

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1389ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

مخمصه

وقتی بعد از چند سال ، مجبور شدم بخاطر همراهی با جمع یه بار دیگه فیلم مخمصه  ( heat)  رو ببینم فکر نمی کردم دیالوگهاش رو اینقدر دوست داشته باشم . یه پلیس و یه تبهکار . هر دو تنها . هر دو به نوعی مجبورند کاری رو که دارند انجام می دن تموم کنن به دلایلی که براشون مهمه . اما در یک سکانس شاید صادقانه ترین و دوستانه ترین دیالوگها بین اونها برقرار می شه . اگه تو دو دنیای متفاوت نبودن می تونستن دوستای خیلی خوبی باشن برای هم . ( مثل خیلی از ماها )

مک نیل : یه نفر بهم گفت باید طوری زندگی کنی که وقتی فهمیدی کسی دنبالته ظرف 30 ثانیه بتونی اونو ترک کنی

وینسنت            ببینم تو راهبی یا کشیش ؟

مک نیل             نه منم یه زنی رو دوست دارم

وینسنت            بهش گفتی چه کاره ای؟

مک نیل             گفتم فروشنده ام 

وینسنت            پس اگه دیدی که من دنبالتم اون زنو میذاری و فراموشش میکنی؟ بدون این که ازش خداحافظی کنی؟

مک نیل             اینم یه جورشه

وینسنت            خیلی مزخرفه

مک نیل             همیشه همینطور بوده. یا اینطوریه یا هردو بهتره فکر یه کار دیگه ای باشیم

وینسنت            من کار دیگه ای بلد نیستم

مک نیل             منم همینطور

وینسنت            اما من نمیخوام اینطور باشه

مک نیل             منم همینطور

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1389ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

ساعت شنی

چند روزه مدام دارم پشت سر هم بد بیاری می آرم ... درست نگفتم . دارم بد میارم . از ناله کردن خوشم نمیاد چون این کارو همه دارن می کنن و من در مقابلش به شدت دارم ایستادگی می کنم هرچند که در خودم احساس می کنم بعضی وقتا در یه قدمی  این پرتگاه ایستادم . اون هم وقتاییه که فکر می کنم دارم کم می آرم ... انگار که یه چیزی داره پر می شه . وقت خالی کردنشه .

شاید حق با پیرمرد همینگوی باشه که با همه بدشانسی هاش ، می زنه به دریا تا شاید چیزی صید کنه . ولی حقیقت اینه که فرهنگ ما فرهنگ به چالش کشیدن نیست . راه مبارزه رو نمی دونیم چون جایی اون رو به ما یاد ندادن . سازگاری شاید تمام چیزی باشه که بشه بهش رسید . سازگاری بخاطر تمام دلیلهایی که برای اونا داریم زندگی می کنیم . سازگاری ای که مرز باریکی با زندگی متواضعانه داره . تواضع به معنای خاص اون – نه به معنای عام – به اعتقاد من نشانی است از ضعف ، مفری است برای ترس و پناهگاهی است برای زندگی علی السویه ..
+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1389ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

دوزخی به نام فاشیسم

سالو ( salo) یا 120 روز سدوم ، فیلمی است که 120 روز را در یک شهر فساد روایت می کند . به نظر من مشمئز کننده ترین و دلهره آورترین و ناامید کننده ترین فیلمی است که ساخته شده است .

پازولینی کارگردان این فیلم که قبل از اکران فیلمش به طرز فجیعی سلاخی شد ، چنان واقعی داستان را به تصویر کشیده که گویی داستانی مستند است . زمانی که فاشیستهای ایتالیا آخرین روزهای خود را سپری می کردند ، 4 نفر از آنها که خود را دوک ، اسقف ، رئیس جمهور و اعلیحضرت می نامیدند تعدادی دختر و پسر جوان را ربوده و در ویلایی دور از شهر مورد شدیدترین آزارهای جسمی و جنسی قرار می دهند .

پازولینی مارکسیست برای حمله به فاشیسم ، از این داستان مارکی دوساد به خوبی بهره برده است .( مارکی دوساد که واژه سادیسم نیز از نام او گرفته شده معتقد به آزار جنسی بود و سه مقوله خوردن ، دفع کردن و رابطه جنسی همراه با آزار پایه های ایدئولوژی وی را تشکیل می داد . البته وی 30 سال از عمر 70 ساله خود را در زندان به سر برد که در در فیلم کوئیلز ( قلم پر quills) به بخشهایی از زندگی وی پرداخته شده است) .

برهنگی در فیلم سالو ، چشم آزار است و تصاویری از بدویت در ذهن انسان تداعی می کند . انسان در درجه ای از انحطاط به تصویر کشیده می شود که رفتارهای او نه تنها غیر انسانی که به جرات می توان گفت غیر حیوانی است . یاس و ناامیدی در این فیلم فوران می کند . هیچ روزنه امیدی در آن نیست . چرا که نظام سلطه جو و توتالیتر حاکم بر فضا ، با گذشت زمان ، رفتاری جنون آمیزتر از قبل به نمایش می گذارند. این فیلم مانند جهنم دانته ، اپیزود بندی شده که هر چه به جلو حرکت می کند ، غیر قابل تحمل تر می شود .  جمع در خدمت عده ای قلیل هستند و حقوق فردی و انسانی آنها زیر پا گذاشته می شود چنانکه در سکانسی دردناک نشان می دهد که انسانها همچون سگ به قلاده بسته شده اند . ( قصد داشتم تصاویری از فیلم را در اینجا درج کنم اما بخاطر آزار دهنده بودن آن ، از این کار خودداری کردم )

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1389ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

پای بست

به دوستی می گفتم شنیدی که قهوه تلخ داره می آد تو شبکه ویدیوئی و مردم رو تشویق به خریدن اون می کنن ؟

گفت : بابا اینها همش سیاسته .

گفتم : منظورت چیه ؟

گفت : یه جور رقابت با سریالهای خارجی مثل فرار از زندان و لاست و بیست وچهار و ... است

گفتم : خوب دنیا ، دنیای رقابته . ایرادی نداره که  !

گفت : نه آخه دارن یه جوری جلوه می دن که انگار مهران مدیری رو انداختن گوشه رینگ و دارن اونو می زنن کنار . می خوان از تعصب مردم به نفع جیبشون سوءاستفاده کنن . خوب بگن سریال جدید تولید کردیم بیایید بخرید . چرا مردم رو به بازی می گیرن ؟ و ... گفت و گفت و گفت ...

راستی ما از کی بود که دیگه حرف همدیگه رو باور نکردیم  ؟ از کی بود که فکر کردیم یا مطمئن شدیم که پشت هر حرفی یه حقیقتی دیگه غیر از اون ظاهر وجود داره ؟ از کی بود که یاد گرفتیم با بی اعتمادی به چشمهای همدیگه ، به حرفهای همدیگه ، به رفتار همدیگه نگاه کردیم ؟ چی شد که تو هر حرفی و هر رفتاری دنبال سرنخی واسه گیر انداختن طرفمون گشتیم تا بهش ثابت کنیم داره دروغ می گه ؟

من بیرون از اینجا ، جای دیگه ای زندگی نکردم ولی اگه واقعا همه جای دنیا همینجوری باشه ، دنیا خیلی جای ناجوریه واسه زندگی کردن ...خیلی !

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1389ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  | 

ارتفاع

وقتی همهمه حرکت در گوشت می پیچد ، ناشیانه برای گرفتن "آن" زندگی ات به ناگاه می پری ، بی آنکه بالهایت را اندازه گرفته باشی . بالا می روی . زیر پایت را نگاه نمی کنی .سرگیجه و ترس .... ترس از لحظه مبهم . لحظه ای که سیال است و از لای انگشتانت می لغزد .فرصت تحلیل و درک آن را نداری . لحظه هایی که شبیه هم نیستند اما با ظاهر فریب ناکشان تو را به دام عادت می کشند . برای زمانی آنقدر کوتاه که نمی توان آن را اندازه گرفت از دام آن رها می شوی . می دانی که تا ابدیت ادامه ندارد . میل به بودن ، در سینه ات حبس می شود و تو را تحلیل می برد . میل به رویش ، رویشی دردناک ...

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1389ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط یاسمن بهمن آبادی  |